تبليغاتX
زخم کهنه

زخم کهنه

 

وقت جان کندن من بود نمی دانستم

تیغ در گردن من بود نمی دانستم

آنچه در حجم پر از درد گلویم پژمرد

آخرین شیون من بود نمی دانستم

تا نمردم بگذارید که فریاد کنم

دوست هم دشمن من بود نمی دانستم

از همان خنده که معنای عطوفت می داد

نیتش کشتن من بود نمی دانستم

آنچه من عاطفه پنداشتمش

آتش خرمن من بود نمی دانستم

لحظه وصل من و دوست،خدا می داند

وقت جان کندن من بود نمی دانستم

 

نوشته شده در 90/04/17ساعت 14:19 توسط سل تی تی ( گل مرداب )| |

 

 دو راهب از ميان جنگل مي گذشتند كه چشمشان به زني زيبا افتاد

 كه كنار رودخانه ايستاده بود و نمي توانست از آن عبور كند

راهب جوان تر به خاطر آن كه سوگند عفت خورده بودند

بدون هيچ كمكي از رودخانه عبور كرد

اما راهب پير تر آن زن را بغل گرفت و از رودخانه عبور داد

 زن ازو تشكر كرد و دو راهب به راه خود ادامه دادند

  راهب جوان در سكوت، مرتب اين واقعه را براي خود مرور مي كرد

 « چگونه او اين كار را انجام داد؟»

: اين را راهب جوان با عصبانيت به خود مي گفت 

 «  آیا سوگندش را فراموش كرده است؟ »

راهب جوان هر چه بيشتر فكر مي كرد بيشتر عصباني مي شد

و در ذهن خود با اين موضوع مي جنگيد

 «  آیا سوگندش را فراموش كرده است؟ »

 « اگر من چنین کاری را انجام داده بودم توبیخ می شدم این برای من غیر فابل هضم » 

 او به راهب پير نگاه كرد تا ببيند آبا او از كار خود شرمنده است يا خیر 

 ولي مي ديد كه راهب پير خيلي راحت و خونسرد به راه خود ادامه می دهد

: نهایتاً راهب جوان نتوانست بيش از اين طاقت بياورد و ازراهب پیر پرسید 

 چگونه جرأت كردي به آن زن نگاه كني و او را در آغوش بگیری »

مگر سوگند را فراموش كرده اي؟ »

 راهب پير با تعجب به او نگاهي كرد و سپس با مهرباني به او گفت :

 « من همان موقع كه او را بر زمين گذاشتم ديگر حمل نكردم 

« ولی تو هنوز داري او را حمل مي كنی  

  

نوشته شده در 90/03/15ساعت 5:6 توسط سل تی تی ( گل مرداب )| |

 

غصه اگر هست بگو تا باشد.معنی خوشبختی بودن اندوه است.

این همه غصه وغم ،این همه شادی وشور،

چه بخوایی و چه نه میوه ی یک باغند،

همه را با هم وبا عشق بچین .ولی از یاد مبر،

پشت هر کوه بلند،سبزه زاری است پر از یاد خدا...

ودر آن باز کسی می خواند،که خدا هست.خدا هست وچرا غصه چرا؟

 

نوشته شده در 90/03/15ساعت 4:38 توسط سل تی تی ( گل مرداب )| |

 

فقط برای تو ای مرد غارنشین

تویی که همیشه هستی و خواهی بود

و اما من برای تو .....

نمی دونم !!!

و من مثل همیشه غرقه تنهایی ام

مثل همیشه.....

فقط برای تو ای مرد غارنشین

به خاطر تار تنیدۀ سر در غارت

ورود ممنوع !!!

نوشته شده در 89/11/08ساعت 18:45 توسط سل تی تی ( گل مرداب )| |

 

نمی توانم از " آن " سخن بگویم  

" آن " را نمی شناسم

نمی توانم " آن " باشم

چرا که " آن " هستم

و تمامی آنچه هست من هستم

نوشته شده در 89/11/08ساعت 18:36 توسط سل تی تی ( گل مرداب )| |

 

کاش می شد که ببینی اشک چشامو

یا که دیگه بشنوی زور صدامو

کاش می شد خط بکشی دلتنگیامو

تا که دیگه بشنوی درد صدامو

.....

کاش می شد تا که برگردی دوباره

تا بشه روح و دلم فصل بهاره

تا بچینم توو شبام چند تا ستاره

تا بگم اینا همش هدیه یاره

تا بشم مثل همیشه سرسپاره

تا بشه جون و دلم وقف نگاره

.....

 

نوشته شده در 89/08/12ساعت 16:49 توسط سل تی تی ( گل مرداب )| |

وقت رفتنت چیری نپرسیدم!

اما از رفتنت خیلی رنجیدم!

کناره پنجرۀ قفسم نشستم!

چشم براه توو خودم شکستم!

چشام غرق خون تار شد!

دلم چون شام سیاه شد!

ای کاش گفته بودی کی برمیگردی....

 

نوشته شده در 89/08/12ساعت 16:23 توسط سل تی تی ( گل مرداب )| |

 

زندگی رو تماشا کن . آدمهایی که به سنگ و ستون ، به در و دیوار دل می بندن اما من می دونم که سنگ ها ترک می خورن ، ستون ها فرو می ریزن ، درها می شکنن و دیوارها خراب می شن ، من بارها و بارها تاج های شکسته ، غرورهاي تكه پاره شده را لابه‌لاي خاكروبه‌هاي قصر دنيا ديده ام.

صدام پر ِ از آواز های ناپایداری ِ دنیا ، اما پرده های ضخیم دل آدمها ، با این آوازها نمی لرزه . خدایا آدمهات آوازهای منو نمیشنون . آوازهای من بوی دل کندن می ده و آدمها عاشق دل بستنن . دل بستن به هر چیز کوچیک و هر چیز بزرگ . اون کسی که می بینه و می اندیشه ، به هیچ چی دل نمی بنده ، دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست کاش می ذاشتن بخونم که آوازم حقیقت ِ و طعم حقیقت تلخ .

نوشته شده در 86/12/29ساعت 1:44 توسط سل تی تی ( گل مرداب )| |

 

زیر این طاق کبود ، یکی بود یکی نبود

مرغ عشقی خسته بود ، که دلش شکسته بود

 

اون اسیر یه قفس ، شب و روزش بی نفس

همه آرزوهاش پر کشیدن ، بود و بس

 

 تا یه روز یه شاپرک ، نگاشو  گوشه ای دوخت

چشمش افتاد به قفس ، دل اون بد جوری سوخت

 

زود پرید روی درخت ، تو قفس سرک کشید

تو چشم مرغ اسیر ، غم دلتنگی رو دید

 

دیگه طاقت نیاورد ، رفت توی قفس نشست

تا که از حرفهای مرغ ،شاپرک دلش شکست

 

شاپرک گفت که بیا ، تا با هم پر بکشیم

بریم تا اون بالاها ، سوار ابرا بشیم

 

یه دفعه مرغ اسیر ، نگاهش بهاری شد

   بارون از برق چشاش، روی گونش جاری شد 

 

شاپرک دلش گرفت ، وقتی اشک اونو دید

با خودش یه عهدی بست ، نفس سردی کشید

 

دیگه بعد از اون قفس ، رنگ تنهایی نداشت

توی دوستی شاپرک ، ذره ای کم نمی ذاشت

 

تا یه روز یه باد سرد ، میون قفس وزید

آسمون سرخابی شد ، سوز برف از راه رسید

 

شاپرک یخ زد و  یخ ، مرد و موندگار نشد

چشاشو رو هم گذاشت ، دیگه اون بیدار نشد

 

مرغ عشق شاپرک و ، به دست خدا سپرد

نگاهش به آسمون ، تا که دق کردش و مرد

 

نوشته شده در 86/12/09ساعت 0:21 توسط سل تی تی ( گل مرداب )| |

 

 

شکست اکنون سخت است ، ای شجاعت تنهایم مگذار

به من پشت مکن ، اکنون که اینجایم

مردم همیشه میگویند که زندگی سرشار از اختیار است

اما کسی یاد آوری نمیکند که ترس هم هست

آنگاه که به سفر گذشته ها میروی

در طول این جاده

در جایی میدانم کسی در انتظار است

این رویا نمیتواند غلط باشد

میدانم بازوانی گشوده خواهد شد

کسی مرا می پذیرد و نجات خواهم یافت

من همه اینها را در این سفر به گذشته یاد میگیرم

زمانی...آرزوهای فراوان داشته ام

چه کسی میداند که این جاده به کجا خواهد رفت!

بله...بگذار که این نشانه تو باشد

و این جاده ، جادۀ من...

نوشته شده در 86/12/09ساعت 0:11 توسط سل تی تی ( گل مرداب )| |

 

چه          غم         سختیه          موندن

دل      به     این     و     اون      سپردن

من      پر     از     گرفتاری     و   دردم

توو     فراموشی    رکوردا    رو   شکستم

غم      توو      دلم      تارش    و    بسته

نمی تونم    خسته ام     خستۀ     خسته ...

نوشته شده در 86/09/23ساعت 3:18 توسط سل تی تی ( گل مرداب )| |

 

سالیان      سال     است    که     بیقرارم

مثل   همیشه     زانو    در    بغل    دارم

ای   همیشه   بودن    تو   بسته   به  جانم

فریاد  بودن   تو   تا   باشی   در   کنارم

خیس   کن   باران   وجود    بی قرارم...

نوشته شده در 86/09/23ساعت 3:14 توسط سل تی تی ( گل مرداب )| |

 

 

هی مرد !

غار درونت توو دل یه کوه بلند ِ و منتظرته

 تا با پاهای خسته ات توش قدم بگذاری

.... اما غار تو برای من حکم یه تابوت سیاه رو داره که توش حبس شدم

 

هی مرد !

غار درونت ، صدای سکوتیه که هیچ وقت شنیده نمی شه

غار درونت ، دیوار سنگیه که هیچ کس بهش تکیه نمی کنه

 توو اون غار چیزی جز تاریکی و تباهی نیست

توو اون غار همیشه از یاد رفته ای

....بفکر تولدی دوباره باش 

 

هی مرد !

تو یه درخت پیر بی شاخ و برگ نیستی

منتظر مرد هیزم شکن نباش

چرا می خوای هیزم شعله های قهر و نفرت باشی؟

توو غار درونت آرزوهات و فراموش کردی

همون آرزوهایی که زمانی تو رو تا نا کجا آباد زمانه می بردند

توو غار درونت زخمهایی که توو وجودت رخنه کردن هیچ وقت بهبود پیدا نمی کنن

مگر اینکه از اون غار ، از اون دنیایی که واسه خودت ساختی دل بکنی ....

 

هی مرد !

از  غار درونت بیا بیرون و نفس بکش

لمس کن واقعیت تلخی رو که ممنوع کردن

این ابتدای راهه هیچ تضمینی نیست

اما نترس زندگی همینه ....

 

نوشته شده در 86/07/15ساعت 3:12 توسط سل تی تی ( گل مرداب )| |

 

اینجا ابتدای راه است ، هیچ تضمینی نیست

غاری تاریک ، زخمی عمیق ، کینه ای جاودانه

واقعیتی تلخ ، مرگی دوباره ...

زندگی همین است که هست ، باید سنگ بود

اما ...

سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد

تندیسی زیبا نخواهد بود

نوشته شده در 86/07/06ساعت 3:11 توسط سل تی تی ( گل مرداب )| |

 

آسمان   نیز    مانند     چشمان     من    بارانیست

در   دل    غم   زدۀ    من    هیچ    یادی   نیست

در   این   خانۀ    خلوت    هیچ    صدایی   نیست

در    دشت   سکوتم    بوته    خاری   هم   نیست

در    اوج   نا امیدی   فریاد   رسی    هم    نیست

پس آخر ای  خدا    معنای   این  زندگی چیست ...

نوشته شده در 86/06/28ساعت 2:24 توسط سل تی تی ( گل مرداب )| |

 

توو  دفتر   خاطره هام    عطر   تو    رو   حس   می کنم

توو    خیال    و    باورم   به   یاد    تو    سیر    می کنم

توو    شبهای    بی کسیم    جای    تو    رو   پر  می کنم

با   گریه های    بی صدام    ساز   دل     کوک    می کنم

واسه    یه    لحظه     دیدنت     صبر   و   تحمل می کنم

هنوز   به    یاد   اون    نگات   همیشه    گریه    می کنم

نوشته شده در 86/06/24ساعت 2:13 توسط سل تی تی ( گل مرداب )| |

Design By : Night Melody